|
روز اولی که جرئت صحبت کردن باهاشو پیدا کردم خیلی خوشحال بودم اخه خیلی دوسش داشتم ولی توان ابراز علاقه مستقیم نداشتم. به همین خاطر یه گوشه نشستمو این شعرو گفتم:
البته از نظر دستور شعری زیادم کامل نیست ولی من خیلیییییییی دوسش دارم.
شروع کنم این سخن را به نام او
که بخشیدتم جان با یاد تو
گر از عشق و محبت توان نوشت
مرا امیخته با جان تو سرشت
تو را من چه خوانم مه منجبین
که کم باشدت هر چه هست در زمین
عطارد و ناهید و خورشید و ماه
همه در عجابند زان یک نگاه
گل لاله گشته زرویت خجل
که حق است و از او نباید شگفت
|